آمده بودم تا روایتگر باشم اما آنچه دیدم مرا از یه خبرنگار به راوی خاطره ماندگار تبدیل کرد؛ خاطره آخرین سلام.
بعضی سفرها را نمیتوان در قالب یک خبر چندصدکلمهای روایت کرد. بعضی مسیرها، فقط فاصله میان دو شهر نیستند؛ فاصله میان عقل و دلاند. سفری که آغازش با یک تصمیم بود، اما پایانش با اشک.از نخستین کیلومترهای جاده، حال و هوای مسیر با همیشه فرق داشت. هرچه پیشتر میرفتم، نشانههای یک سفر متفاوت بیشتر میشد. کنار بسیاری از مجتمعهای رفاهی، گردشگری و خدماتی، موکبهای مردمی برپا بود. جوانان، پیرمردان، بانوان و خانوادهها، بیهیچ چشمداشتی، آب، شربت، چای، غذا، خرما و هر آنچه در توان داشتند، میان رهگذران و زائران تقسیم میکردند. کسی نمیپرسید از کجا آمدهای یا چه کسی هستی؛ فقط با لبخند میگفتند: «خسته نباشید، بفرمایید؛ شما زائر آقای شهید ایران هستید.»آنچه در مسیر دیدم، برایم تنها پذیرایی از مسافران نبود؛ جلوهای از همدلی مردمی بود که میخواستند سهمی در این روز داشته باشند. هر کس به اندازه توان خود، خدمت میکرد و همین صحنهها، جاده را به امتدادی از مهربانی تبدیل کرده بود؛ از موکب قافله عاشقی در دیار صلح زیتون روبار تا موکب هایی که تا دم در مصلی امام برپا بود.هرچه به تهران نزدیکتر میشدم، حجم خودروها بیشتر میشد. چند کیلومتر مانده به مصلی، دیگر حرکت خودروها تقریباً غیرممکن بود. خودرو را پارک کردم و همراه موج جمعیت به راه افتادم. زن و مرد، پیر و جوان، خانوادههایی که کودکانشان را در آغوش داشتند، سالمندانی که با عصا قدم برمیداشتند و جوانانی که پرچم ایران و پرچمهای سرخ در دست داشتند، همه در یک مسیر حرکت میکردند.
من برای پوشش خبری مراسم آمده بودم و از قضا دوربین هم همراهم بود و تصور میکردم از ورودی خبرنگاران وارد خواهم شد، اما وقتی به آنجا رسیدم، گفتند بدون کارت معتبر خبرنگاری امکان ورود از آن مسیر وجود ندارد و دوربین نیز اجازه ورود نخواهد داشت. لحظه سختی بود. ناچار شدم تمام مسیری را که آمده بودم، دوباره بازگردم. ازدحام جمعیت، گرمای هوا و کمبود وقت، هر لحظه نگرانیام را بیشتر میکرد. احساس میکردم شاید فرصت حضور در مراسم را از دست بدهم.در میانه راه، جوانی را دیدم که با موتورسیکلت، نذر کرده بود زائران را رایگان جابهجا کند. ابتدا گفت این خدمت را برای افراد مسن در نظر گرفته است، اما وقتی برایش توضیح دادم خبرنگارم و باید خودم را هرچه سریعتر به مراسم برسانم، پذیرفت.مرا تا نزدیکی ورودی رساند. هنگام خداحافظی، همدیگر را در آغوش گرفتیم و روبوسی کردیم. از صمیم قلب برایش دعا کردم و او بیدرنگ برای کمک به زائر بعدی حرکت کرد. هنوز هم هر وقت به یاد آن جوان میافتم، از خداوند برای خودش و درگذشتگانش طلب رحمت میکنم.پس از عبور از صفهای طولانی بازرسی، از پلههای مصلی پایین آمدم. همان لحظه، نگاهم به جایگاه مراسم افتاد. نمیدانم چند ثانیه گذشت. انگار زمان ایستاده بود. تمام خستگی راه، گرمای سوزان، ساعتها پیادهروی و اضطراب رسیدن، در همان لحظه از ذهنم پاک شد.فقط نگاه میکردم. اشک، بیاختیار بر گونههایم جاری شد. هرچه پاکش میکردم، دوباره سرازیر میشد. انگار تمام بغضی که از روز شنیدن خبر در دلم مانده بود، همانجا فرصت شکستن پیدا کرد.
سالها خبرنگاری کردهام. بارها حوادث تلخ و شیرین را از پشت لنز دوربین و در قاب خبر روایت کردهام اما آن روز، دیگر نه دوربینی در دست داشتم و نه توان نوشتن؛ مثل همین الآنم که از روی اجبار مینویسم و شوق نوشتنم نیست، آنجا هم دیگر خبرنگار نبودم؛ یکی از حاضران بودم که در سکوت، فقط نگاه میکرد و اشک میریخت.در برابر چشمانم، جایگاه مراسم قرار داشت و انبوه جمعیتی که تا هر جا چشم کار میکرد امتداد یافته بود. میلیونها نفر، از گوشه و کنار ایران، در کنار یکدیگر ایستاده بودند. در میان همهمه وقتی نوای گویش گیلکی یا تالشی نجوا کننده با آقا را می شنیدم فقط سر می جنباندم و نگاهی میکردم اما آدمی یافت نمی شد. بعضی آرام دعا میخواندند، بعضی صلوات میفرستادند، بعضی ها شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل و مرگ بر مناق و بعض ها مرگ بر وطن فروش خائن و بعش ها هم فقط امام شهید امت را صدا میکرد ند و خون خواهی ایشان را فریاد میکشیدند؛ بماند که بعضی هاهم قرآن در دست داشتند و بعضی، مثل من، فقط اشک میریختند.اما آنچه بیش از همه در ذهنم ماند، فقط جمعیت نبود؛ حس مشترکی بود که در میان مردم جریان داشت. در آن اجتماع عظیم، آدمهایی از قومیتها، شهرها و سنین مختلف کنار هم ایستاده بودند و هر کدام به شیوه خود، در این آیین حضور یافته بودند. وقتی از مصلی خارج شدم، احساس کردم با همان کفشها، همان لباس و همان جسمی برمیگردم که صبح آمده بود، اما دلم دیگر همان دل سابق نبود.
بعضی سفرها، مقصدشان یک شهر نیست؛ مقصدشان قلب انسان است. این سفر، برای من، فقط یک مأموریت خبری نبود؛ روایتی بود که با هیچ دوربینی ثبت نشد، اما برای همیشه در حافظه و قلبم ماندگار شد. هر بار که آن روز را به یاد میآورم، نخستین تصویری که در ذهنم جان میگیرد، نه سختی راه است و نه ازدحام جمعیت؛ بلکه انسانهایی هستند که در مسیر، بیهیچ توقعی خدمت میکردند.در آن لحظات، بیش از آنکه به یک مراسم بیندیشم، به سنگینی مسئولیتی فکر میکردم که بر دوش رهبران یک کشور قرار میگیرد. تاریخ، شخصیتهای بسیاری را به خود دیده است؛ برخی تنها نامی در کتابها شدهاند و برخی دیگر، چه موافقانشان و چه منتقدانشان، بخشی جداییناپذیر از روایت یک دوره تاریخی محسوب میشوند.برای بسیاری از حاضران، امام شهید حضرت آیتالله سیدعلی حسینی خامنهای رضوان الله علیه از همین دسته بود. نام ایشان با دههها از تاریخ جمهوری اسلامی ایران، تصمیمهای مهم، بحرانها، موفقیتها، چالشها و رخدادهای سرنوشتساز گره خورده بود. در میان جمعیتی که آن روز گرد هم آمده بودند، کمتر کسی را میشد یافت که بخشی از خاطرات زندگی خود را با نام او پیوند نزده باشد.
اطرافم را که نگاه میکردم، هر چهره، روایتی در دل داشت. پیرمردی که سالهای جوانیاش را در جبهههای جنگ گذرانده بود، جوانی که تنها روایت آن سالها را از پدرش شنیده بود، مادری که کودک خردسالش را در آغوش گرفته بود و دانشجویی که ساعتها راه آمده بود؛ هر کدام با نگاه، سکوت یا اشک، احساس خود را نسبت به آن لحظه ابراز میکردند.در آن اجتماع عظیم، بیش از هر چیز، مفهوم حافظه جمعی برایم معنا پیدا کرد. جامعهها فقط با قوانین و نهادها ساخته نمیشوند؛ خاطرههای مشترک نیز بخشی از هویت آنان را شکل میدهد. آیینهای عمومی، چه در شادی و چه در سوگ، لحظاتی هستند که نسلهای مختلف را در کنار یکدیگر قرار میدهند و به بخشی از حافظه تاریخی یک ملت تبدیل میشوند.وقتی به جایگاه مراسم خیره شده بودم، با خود میاندیشیدم که هر انسانی، صرفنظر از جایگاه و مسئولیتش، روزی از میان مردم میرود؛ اما آنچه باقی میماند، قضاوت تاریخ، خاطرات نسلها و تصویری است که در ذهن کسانی که او را از نزدیک یا از دور تجربه کردهاند، نقش بسته است.
شاید به همین دلیل بود که آن روز، در میان آن جمعیت انبوه، احساس میکردم شاهد لحظهای هستم که فراتر از یک مراسم تشییع یا وداع است؛ لحظهای که برای بسیاری از حاضران، به بخشی از زندگی و خاطره شخصیشان تبدیل میشد. هر کس با انگیزه و نگاه خود آمده بود، اما همه در یک چیز مشترک بودند؛ اینکه میخواستند در این روز حضور داشته باشند و آن را با چشم خود ببینند و امام شهیدشان را شافعی خود در فردای قیامت قرار دهند.من نیز، در میان همان جمعیت، نه فقط یک خبرنگار بلکه شاهدی بر یکی از روزهای ماندگار زندگی خود بودم؛ روزی که فهمیدم برخی صحنهها را هیچ دوربینی نمیتواند آنگونه که در دل انسان ثبت میشوند، ثبت کند و هیچ گزارشی، هرقدر هم مفصل، نمیتواند تمام بار عاطفی آن لحظه را به خواننده منتقل کند اما تنها میتوان روایت کرد؛ روایتی که شاید بخشی از آنچه در دل گذشت را به یادگار بگذارد. آن روز، وقتی از مصلی بیرون آمدم، احساس کردم بعضی بدرقهها پایان نیستند؛ آغاز مسئولیتی در حافظه و وجدان کسانی هستند که آن روز را با چشم خود دیدند. انسانها میروند، اما خاطره حضورشان، تصمیمهایشان و تأثیری که بر زندگی نسلهای مختلف گذاشتهاند، در ذهن و دل مردم باقی میماند. من نیز آن روز، با قلبی سرشار از اندوه این مراسم را ترک کردم اما با خاطرهای که یقین دارم تا پایان عمر همراهم خواهد ماند و عهد بستم با زعیم امت اسلامی و رهبر عظیم الشأن انقلاب حضرت آیت الله امام سیدمجتبی حسینی خامنه ای تا پای جان بایستم؛ ان شاأالله.
لینک کوتاه :
https://titregilan.ir/?p=12084



