به گزارش تیتر گیلان، نشست خبری فریدون طالبی، رئیس اداره امور عشایر گیلان امروز ابتدا مانند بسیاری از نشستهای خبری دیگر با آمار تولید، پروژههای عمرانی و خدماترسانی به جامعه عشایری همراه بود، اما وقتی صحبت به واکسیناسیون دام و تلقیح مصنوعی رسید، او از آمارها فاصله گرفت و به سالهای دور کودکیاش برگشت؛ روزهایی که خودش در میان عشایر زندگی میکرد و زندگی خانوادهاش با دامداری گره خورده بود.
طالبی گفت که تا کلاس سوم ابتدایی درس خوانده بود، اما به دلیل اینکه پدرش بهتنهایی مسئولیت خانواده را برعهده داشت و شرایط زندگی اجازه نمیداد، نتوانست تحصیلش را ادامه دهد و دو سال از مدرسه دور ماند؛ دورانی که برای او فقط ترک تحصیل نبود، بلکه روزهایی پر از حسرت برای بازگشت دوباره به کلاس درس بود.
او تعریف کرد که بعضی روزها، وقتی از کارهای زندگی عشایری و کمک به خانواده فارغ میشد، به نزدیکی کلاسهای عشایری میرفت و از بیرون، دانشآموزانی را تماشا میکرد که مشغول درس خواندن بودند؛ خودش امکان نشستن پشت نیمکت را نداشت و فقط با حسرت، درس خواندن دیگران را نگاه میکرد.
طالبی گفت این علاقه و دلتنگی برای مدرسه، پدر و مادرش را نیز ناراحت میکرد، اما زندگی سخت آن روزهای عشایری شرایط را برای ادامه تحصیل فراهم نکرده بود تا اینکه پدرش از دنیا رفت و مادرش که علاقه شدید او به درس خواندن را میدید، تصمیم گرفت او را دوباره به مدرسه بفرستد.

اما پیش از بازگشت دوباره به مدرسه، اتفاقی در دوران کودکی او رخ داده بود که بعدها مسیر زندگیاش را تغییر داد؛ روزی یک مهندس از جهاد سازندگی برای واکسیناسیون و تلقیح مصنوعی دام به منطقه عشایری آنها آمده بود و حضور او برای مردم منطقه اتفاق مهمی به شمار میرفت.
طالبی با یادآوری آن روز گفت عشایر و اهالی منطقه دور آن مهندس جمع شده بودند؛ یکی برایش چای میآورد، یکی لقمهای از غذای عشایری برایش آماده میکرد و همه تلاش میکردند به نوعی از مهندسی که برای خدمت به مردم منطقه آمده بود، پذیرایی کنند.
او گفت همانجا بود که با دیدن آن صحنه، آرزویی در ذهنش شکل گرفت؛ اینکه روزی خودش هم مهندس شود، در میان مردم حضور داشته باشد و بتواند با خدمت به آنها، احساس رضایت و لذت کند.
این آرزو سالها بعد به حقیقت پیوست؛ کودک عشایری که مدتی از مدرسه و درس خواندن دور مانده بود، دوباره تحصیل را آغاز کرد، مسیر آموزشی خود را ادامه داد و در نهایت مهندس کشاورزی شد و تحصیلات خود را نیز در حوزه تخصصی دام و تلقیح مصنوعی ادامه داد.
اما شاید شیرینترین بخش این داستان، سالها بعد و زمانی رقم خورد که طالبی خودش برای انجام تلقیح مصنوعی دام و گوسفند به مناطق عشایری رفته بود؛ او گفت برای انجام این کار همراه گروهی از همکاران در منطقه حضور داشتند و مشغول خدمترسانی به دامداران بودند.
در همان زمان، یکی از عشایر به او گفت: «مهندس خسته شدی، بیا یک چای بخور» و کمی بعد فرد دیگری چند لقمه از غذای عشایری برایش آورد و از او خواست چیزی بخورد؛ صحنهای که ناگهان تمام خاطرات کودکی را برایش زنده کرد.
او گفت درست در همان لحظه به یاد همان مهندس جهاد سازندگی افتاد که سالها قبل به منطقه عشایری آنها آمده بود و مردم برای پذیرایی از او دورش جمع شده بودند؛ این بار اما خودش همان مهندس بود و همان مردمی که با زندگیشان بزرگ شده بود، برای پذیرایی و قدردانی از او تلاش میکردند.
طالبی گفت این خاطره آنقدر برایش زنده و تأثیرگذار شد که اشک در چشمانش جمع شد و وقتی عشایر دلیل ناراحتی او را پرسیدند، قصه کودکی و آرزویی را که سالها قبل در دلش شکل گرفته بود، برای آنها تعریف کرد.
رئیس اداره امور عشایر گیلان معتقد است زندگی عشایری فقط بخشی از گذشته او نیست، بلکه هویت و بخش مهمی از زندگی شخصیاش را تشکیل میدهد؛ او با عشایر بزرگ شده، در کنار آنها زندگی کرده و امروز نیز خدمت به همین جامعه را یکی از لذتبخشترین بخشهای زندگی خود میداند.

او گفت زندگی عشایری حتی به قصه شبهای فرزندانش نیز راه پیدا کرده و زمانی که فرزندانش کوچکتر بودند، به جای تعریف داستانهای خیالی، خاطرات واقعی دوران کودکی خود را برای آنها روایت میکرد.
طالبی میگوید برای دخترش، آرشیدا، قصه «فریدون کوچولو» را تعریف میکرد؛ قصهای که ساخته تخیل نبود، بلکه روایت واقعی زندگی کودکی بود که در میان عشایر بزرگ شد، مدتی از مدرسه دور ماند، با حسرت به دانشآموزان نگاه کرد و در نهایت با تلاش و پشتکار به آرزوی خود رسید.
او هیچگاه علاقهای نداشت زندگی غیرواقعی را بهعنوان قصه برای فرزندانش تعریف کند، چرا که به باور خودش، زندگی واقعی انسانها، با همه سختیها، حسرتها، شکستها و موفقیتهایش، میتواند زیباترین داستان برای نسل بعد باشد.
امروز فریدون طالبی در جایگاه رئیس اداره امور عشایر گیلان از توسعه زیرساختها، تولیدات عشایری، واکسیناسیون دام و برنامههای خدمترسانی سخن میگوید، اما در پس همه این آمارها، هنوز داستان کودکی وجود دارد که روزی بیرون کلاس درس ایستاده بود و با حسرت به دانشآموزان نگاه میکرد.
شاید مسیر زندگی او بهترین پاسخ به همان آرزوی کودکی باشد؛ کودکی که روزی با دیدن مهندسی در میان عشایر آرزو کرد مانند او شود و سالها بعد، خودش مهندسی شد که به همان جامعه بازگشت اما اینبار نه برای تماشای خدمت دیگران، بلکه برای خدمت به مردمی که با آنها بزرگ شده بود.




